دزیره خیلی تنهاست
بازم دلم میخواد که بنویسم ،این دل با یه پست آروم نمیشه !
امشب از اون شب هاست که حالم خوب نیست...
خوب نبودن به معنای واقعی کلمه!!!
میدونی ..
این چند وقتی که اومدم دانشگاه ، این چند وقتی که بزرگتر شدم به عبارتی ..
یه سری چیزا فهمیدم
یه جاهایی دارم حرص میخورم از خودم ..
کلافم از خودم ..
یعنی من تو ۱۸ سال زندگی کردن ،چجوری نتونستم راه ارتباط برقرار کردنو یاد بگیرم؟؟
همیشه از این دسته آدمایی بودم که گوش میدادم ..
بیشتر از همه ی اعضای بدنم ... از گوشم خیلی استفاده کردم این چند سال :))
از حرف زدن خوشم نمیومد و نمیاد
سختمه وقتی حرف میزنم ..
شده یه آدمی نیم ساعت کنارم بشینه .. هر چند دقیقه فقط به هم نگاه کنیم و لبخند بزنیم ..
اما هیچی نگیم .. مگه اینکه طرف مقابل سر صحبت رو باز کنه
میدونی ..
الاناست که میفهمم شاید علت این همه تنهاییم همینه !!!
چون فقط شنیدن رو یاد گرفتم ...
هیچکی بهم یاد ندادن ارتباط برقرار کردن رو
سختمه به کسی نزدیک شم ..
عذاب آور ترین کار برام ،دوست پیدا کردن،یا حتا فقط آشنا شدن با آدماست !!!
▪خسته ام .. خیلی
عجیبه برام وقتی دخترای هم دانشگاهی .. همسنم رو میبینم ، که انقد راحت میتونن ارتباط برقرار کنند با بقیه
فرقی نداره ،با دختر یا پسر .. کلا راحت میتونن آشنا شن با هم
راحت میتونن حرف بزنن .. پیش هم باشن .. رفاقت کنن..
خلاصه که از این روز هاشون کلی لذت ببرن
دارم میفهمم که من حتا لذت بردن رو هم یاد نگرفتم !
▪آخ، آخ که چقد غم تو دلمه ..
▪آنکه می داند چه میگویم کجاست؟
+
تاريخ سه شنبه شانزدهم آبان ۱۳۹۶ساعت 0:41 نويسنده صال صالَک
|
برچسب:
نویسنده: سارا مرادیان
تاريخ: شنبه
20 آبان
1396 ساعت: 1:06